samieh31061
samieh sh
درخواست دوستی
samieh31061
دوست ۰
دنبال کننده ۰
۱ دفتر
۲۰ برگه
۴ پسند شده
۱ دنبال می کند

ادامه نامه

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .<br>مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .<br>به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....<br>چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!<br>رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد<br>آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه

آری، مادر جان! شش ماه پیش در هماه خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس<br><br>محتاج من بود، صاحب فرزندی شدم...<br><br>از چه پدری؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم... اما آنچه مسلم بود، خدا برای<br><br>نخستین بار بزرگترین نعمت ها را_نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد...<br><br>شبی که دخترم بدنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد...برای چند ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه

آه ،خداوندا! چه سرنوشت وحشتناکی !!!<br><br>در عرض این سه سال، سرتاسر آرزوهای من،اشکها و عشق های پنهانی من ،<br><br>بازیچه ی خنده ها، محبت ها و پایکوبی های ساختگی بود...<br><br>در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل بخاطر سیه روزی خودم<br><br>اشک بریزم نداشتم.<br><br>تنها یکبار،تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه

افسوس!...هزار افسوس...که ضربان نامرتب قلبم فرصت نمی دهد تا آنچنانکه می<br><br>خواستم جزئیات گذشته ی اندوه بارم را برایت شرح دهم. همان قدر باید بگویم که<br><br>_به مرگ تو مادر عزیزم_ هیچ نفهمیدم چطور شد که زندگی به سرنوشتی اینقدر<br><br>دردناک دچارم کرد... سه سال تمام، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه<br><br>مشتی نامرد بود که در ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه

از بخت بد من بدبخت، در عصری بدنیا آمده ام که شرافت بطور رقت انگیزی<br><br>بازارش کساد است، میدانی یعنی چه؟ مادر یعنی همه هرچه تاکنون به تو نوشته<br><br>ام دروغ محض بود...دروغ محض... اما اجتناب ناپذیر...<br><br>خدا میداند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را، بار دیگر بشکنم... همه<br><br>ی آن نامه ها را ده روز دیگر که مصادف با بیست و ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

ادامه نامه فاحشه به مادرش

خدا میداند که در واپسین لحظات عمر چقدر دلم می خواست پیش تو باشم... و<br><br>پس از سه سال جان کندن تدریجی هماغوش با سوداگران ورشکست شهوت،در<br><br>بستر خون آلود هوس های مست و تک نفس های ننگ و بدنامی و فراموشی جان<br><br>زهرآلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم...<br><br>افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو،هیچکس اینجا ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

نامه فاحشه به مادرش

مادر جان! این آخرین نامه ای است که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود<br><br>برای تو می نویسم....<br><br>فاصله من _فاصله پیکر درهم شکسته ی من _ با گور بی نام و نشانی که در انتظار<br><br>من است یک وجب بیش نیست...<br><br>این نامه، هذیان سر سام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانوده های<br><br>بدبخت نامستعارش زندگیست...<br><br>مادر جان! ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

نامه فاحشه

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم<br>این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .<br>این نامه آخرین نامه یک فاحشه است<br>کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....<br><br>مادر جان ! این آخرین نامه ایست که ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

فاحشه و مسجدی

یکی هست در محله ی ما!!!<br><br>همه او را برای یک شب دوست دارند..<br><br>حتی برایش آش نذری هم نمیبرند<br><br>او با کسی کاری ندارد<br><br>خودش را میفروشد<br><br>و نان شبش را میخرد<br><br>حاج آقا میگوید باید از محله برود<br><br>چون همه جوانان مسجدی را از راه به در کرده<br><br>ولی چرا مسجدی ها با یک فاحشه از راه به در شدند<br><br>ولی فاحشه ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

بودا و فاحشه

«بودا به دهی سفر کرد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید» بودا به کدخدا گفت:   «یکی از دستانت را به من بده» کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: «حالا ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین

<br> <br><br> <br>دخترک سرزمین من<br><br>چشم هایت را بازکن ....<br><br>قبل از اینکه دکمه های پیراهنت را باز کنند<br><br>آیا بین مرد فاسد و مغز فاسد ؛<br><br>وبین مرد زیبا  ومغز زیبا  تفاوتی نیست ؟؟؟<br><br> <br><br>چه بسیارند گرگ های مردنمایی که برای فریب دادن تو،<br><br>خودرا به هزار شکل در می آورند<br><br>وچه بسیارند مردانی که حاضرند ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین

پسرک سرزمین من<br><br>چشم هایت را بازکن ...<br><br>قبل از اینکه فاحشه ای تو را به خود جذب کند<br><br>آیا بین دختر فاحشه و ذهن فاحشه ؛<br><br>وبین دختر باکره و ذهن باکره  تفاوتی نیست ؟؟؟<br><br> <br><br>چه بسیارند فاحشه هایی ؛<br><br>که معنی عشق را میفهمند<br><br>و چه بسیارند باکره هایی ؛<br><br>که هرشب را در آغوش چندین نفربه خواب ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین بهبهانی

میدانی ؟<br><br>دلم از مادر هایمان میگیرد<br><br>بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده<br><br>خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند<br><br>نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت<br><br>جایش النگو داد ...<br><br>مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین بهبهانی

دردم می آید نمی فهمی<br><br>تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است<br><br>حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر<br><br>حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است<br><br>من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم<br><br>دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری<br><br>و هر بار که آزادیم را محدود میکنی<br><br>میگویی من به تو ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین بهبهانی

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو<br><br>میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی<br><br>قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند<br><br>دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم<br><br>دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است<br><br>به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می ...
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه

سیمین بهبهانی


باید باکره باشی، باید پاک باشی!

برای آسایش خاطر مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانی فقط میدانی قانون است، سنت است ، دین است

قانون و سنت را میدانی مردان ساخته اند

اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا و گاهی فکر میکنی شاید خدا را نیز مردان ساخته
اند!!
۰
۰
۰
گردآوری توسط
samieh sh
ثبت شده در
فاحشه