dastanak.com
وبگاه داستانک
درخواست دوستی
dastanak.com
درگاه وب:
دوست ۰
دنبال کننده ۸
۱ دفتر
۵۰۶ برگه
۰ پسند شده
۰ دنبال می کند
۰
۰
۰

عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته
و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به
عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید...
۱
۰
۰

دزد باورها

گویند
روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن
بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست
دادی؟
گفت:...
۰
۰
۰

متشکرم

چند روز پیش، یولیا واسیلی اونا پرستار بچه هایم را به
اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می دانم که دست و بالتان خالی است، اما
رو در بایستی...
۰
۰
۰

معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در
خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این
حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان...
۰
۰
۰

رنج یا موهبت

.آهنگری
با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از
دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می...
۰
۰
۰

درویش تهی دست

درویشی تهی   دست از کنار باغ کریم
خان زند عبور می کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد . کریم خان
دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت :...
۰
۰
۰

هاچیکو

در ژاپن سگ معروفی با
نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا...
۰
۰
۰

اوا براون

اوا براون دختر نجیب و زیبای بود که در روز 6 فوریه سال
1912 در شهر شلوغ مونیخ متولد شد او عاشق آلمان و حزب نازی بود این باعث شده بود
که هنگامی که هیتلر رهبر حزب می آمد به...
۰
۰
۰

خورشید سربازان اشک نهم

مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه
درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .
فرمانروا دستور داد در
کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان...
۰
۰
۰

بخشندگی کوروش کبیر

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین
کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به
قتل برساند. آن مرد به اسم ارتب خوانده می شد و...
۰
۰
۰

درویش یکدست

درویشی
در کوهساری دور از مردم زندگی می کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود.
در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می خورد.
روزی با خدا...
۰
۰
۰

پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود
غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و
منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش...
۰
۰
۰

تئوری پنجره شکسته

در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می...
۰
۰
۰

معمایی به نام زندگی

از
خردمندی سؤال کردند
که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است،
که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها...
۰
۰
۰

کم گوی

ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو
زیادت است؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی
می شنوی...
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
 چیزی که...
۰
۰
۰

آخرین آرزوی سقراط

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی
پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
 
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که
به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به...
۰
۰
۰

دلبستگی مال دنیا

یکی ازعلمای ربانی
نقل می کرد:درایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت وبسیارآن رادوست می داشت
،همواره دریادآن بودکه گم نشودو آسیبی به آن
نرسد،اوبیمارشدوبراثربیماری آنچنان حالش...
۰
۰
۰

منطق ماشین دودی!!

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را
گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک
درسی را از قدیم آموخته ام...
۰
۰
۰

داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
 خارپشتها وخامت اوضاع را
دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...
 ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی...
۰
۰
۰

مال دنیا

نقل کرده اند بهلول چوبی را بلند کرده بود و بر
قبرها می زد.
گفتند: چرا چنین می کنی ؟
بهلول گفت : صاحب این
قبر دروغگوست ، چون تا وقتی در دنیا بود دایم می گفت : باغ من ، خانه من ،...
۰
۰
۰

ملا نصرالدین

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز
دعوت کرده بودند .
وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود
داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می...
۰
۰
۰

معصومیت کودکانه

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های
آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت
گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می...
۰
۰
۰

صد دلاری

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را
 از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ 
دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران...
۰
۰
۰

قهوه مبادا

با
یکی از دوستانم وارد قهوه خانه  ای کوچک شدیم و سفارش  دادیم...
بسمت میزمان می رفتیم
که دو نفر دیگر وارد قهوه خانه شدند... و سفارش دادند:  پنج تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و...
0